گریه پروردگار...

باز باران ، بی طراوت ، کو ترانه؟! سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ، می خورد بر بام خانه ،
طعم ماتم . یاد می آرم که غصه ، قصه را می کرد کابوس ،
بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش.
می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ، زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،
رو به سوی شادکامی . می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ، غصه ها و گریه ها بود ،
بانگ شادی پس کجا بود؟ این که می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ،
گریه ی پروردگار است،
می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ، با دو پایی مانده بر ره از کنار برکه ی خون.
باز باران ، بی کبوتر ، بوی شومی سایه گستر ، باز جادو ، باز وحشت ، بی ترانه ، بی حقیقت ، کو ترانه؟!
کو حقیقت؟! هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ،
لیک فهمیدم که شادی مرده دیگر به دلها ، مرده در این سوگواری...
تاسوعا و عاشورای حسینی تسلیت
این وبلاگ رو تقدیم می کنم به همه ی علاقه مندان ریاضی